فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

93

كليات ( فارسى )

تا شود سيراب ز آب معرفت هر دم گيا * فيض مهرت قطره‌اى در كشت جان انداخته كرده عكس روى تو آيينهء دل گلشنى * بلبل جان غلغلى در گلستان انداخته يك نظر كرده خروش از عالمى برخاسته * يك سخن گفته غريوى در جهان انداخته ز استماع آن سخن مستان عشقت صبح‌وار * جامه پاره كرده و جان در ميان انداخته ز آرزوى قرب تو مرغان قدسى هر نفس * هاىوهوى فتنه‌اى در آشيان انداخته 570 آفتاب جذبهء تو شبنم اشباح را * در زمانى از زمين تا آسمان انداخته تا دهد از تو نشانى بىنشان آدمى * در مثال ذات تو وصف نشان انداخته تا بنور روى تو بيند جمال روى تو * در دو چشمش نور تو كحل عيان انداخته بركشيده بهر مشتى خاك ايوان جهان * بر بساطش نه سماط و هشت‌خوان انداخته باد سلطان جلالت درنوشته فرش كون * سنگ بطلان در سراى انس و جان انداخته 575 در فضاى لايزالى كوس قدوسى زده * گوى در ميدان وحدت جاودان انداخته نور قدست خرمن چون و چرايى سوخته * خنجر وصفت سروهم و بيان انداخته كم زند تا لاف توحيد تو هر كس ، غيرتت * بر سر دار ملامت ريسمان انداخته خود كه باشد ذره تا دعوى خورشيد كند ؟ * هيچ ديدى قطره دريا در دهان انداخته ؟ در حقيقت هستى عالم خيالى بيش نيست * وين خيالى چند ما را در گمان انداخته 580 كى بانوار تو بينم آخر اين ذرات را ؟ * باز در كتم توارى همچنان انداخته ؟ كى بميدان تو يابم اين دو سه گوى جهان * در خم چوگان وحدت ناگهان انداخته ؟ هم ببينم عاقبت اين كشتى افلاك را * موج درياى ظهورت بادبان انداخته اى خوش ار بينيم بىما گوهر بحر بقات * كشتى ما در محيط بيكران انداخته غرق درياى حياتيم و چو دريا خشك‌لب * دم بدم از تشنگى بر لب زبان انداخته 585 ذره‌اى خاكيم حيران در هواى مهر تو * در سر از سودات شورى در جهان انداخته تا مگر يابيم از عشق تو بوى زندگى * خويشتن را در ميان كشتگان انداخته يك نظر كرده به مشتاقان ز روى دوستى * در سر هر يك ز عشقت صد فغان انداخته زان نظر مسكين عراقى را حياتى بخش نيز * چند باشد مرده‌اى در خاك‌دان انداخته ؟